تبليغاتX
جمله های زیبا و دوست داشتنی

جمله های زیبا و دوست داشتنی

می خواهم برایت بنویسم.اما مانده ام که از چه چیز و از چه کسی بنویسم؟ از تو که بی رحمانه مرا تنها گذاشتی یا از خودم که چون تک درختی در کویر خشک، مجبور به زیستن هستم. از تو بنویسم که قلبت از سنگ بود یا از خودم که شیشه ای بی حفاظ بودم؟ از چه بنویسم؟ از دلم که شکستی یا از نگاه غریبه ات که با نگاهم آشنا شد؟ ابتدا رام شد آشنا شد و سپس رشته مهر گسست و رفت و ناپیدا شد. از چه بنویسم؟ از قلبی که مرا نخواست یا قبلی که تو را خواست؟ شاید هم اگر در دادگاه عشق محاکمه بشویم دادستان تو را مقصر نداند و بر زود باوری قلب من که تو را بی ریا و مهربان انگاشت اتهام بزند. شاید از اینکه زود دل بسته شدم و از همه ی وابستگی ها بریدم تا تو را داشته باشم به نوعی گناهکاری شناخته شدم. نه!نه! شاید هم گناه را به گردن چشمان تو بگذارند که هیچ وقت مرا ندید یا ندیده گرفت چون از انتخابش پشیمان شده بود. عشقم را حلال کردم تا جان تو را آزاد کنم. که شاید دوری موجب دوستی بیشترمان بشود و تو معنای ((دوست داشتن))را درک کنی... امّا هیهات.... که تو آن را در قلبت حس نکردی و معنایش را ندانستی... از من بریدی و از این آشیان پریدی... ای کاش هیچ گاه نگاهمان با هم آشنا نشده بود... ای کاش هرگز ندیده بودمت و دل به تو دل شکن نمی بستم. ای کاش از همان ابتدا، بی وفایی و ریا کاری تو را باور داشتم انتظار باز آمدنت بهانه ای برای های های گریه های شبانه ام شد علتی برای چشم به راه دوختن از آتش غم سوختن و دیده به درد دوختم... امّا امشب می نویسم تا تو بدانی که دیگر با یادآوری اولین دیدارمان چشمانم پر از اشک نمی شود. چون بی رحمی آن قلب سنگین را باور دارم. امشب دیگر اجازه نخواهم داد که قدم به حریم خواب ها و رویاهایم بگذاری... چون این بار ((من)) اینطور خواسته ام هر چند که علت رفتن تو را نمی دانم و علت پا گذاشتن روی تمام حرفهایت را... باور کن... که دیگر باور نخواهم کرد عشق را... دیگر باور نمی کنم محبت را... و اگر باز گردی به تو نیز ثابت خواهم کرد...

+ نوشته شده در شنبه نهم مهر 1390 15:19 توسط مرتضی سیار |


عشق تو مرا به کجا برده

تا به حال اینجا را ندیده بودم ،

دنیاییست شبیه آرزوها، رویاییست مثل آن روزها

روزهایی که من بودم و تنهایی ، همیشه فکر میکردم دیگر تا ابد من و دلم تنهاییم

عشق تو مرا به چه حالی انداخته ، این نوا، همان نواییست که عشق برای ما نواخته

روزها میگذشت و عاشق نمیشدم ، همه رفتند و آمدند و من اسیر این و آن نمیشدم

اما.....آن روزی که تو آمدی ...

چه کردی با من، که اینک حال من اینگونه است ،  

دل من بی قرار یک لحظه در کنار تو بودن است

چه کردی با دل من که اینک هوای دلم ، هوای دلتنگیست ،  

کار هر روز و هر شب من بی قراریست

یک لحظه به بی تو بودن فکر کنم عاقبتش گریه و زاریست

بدجور مرا به رویاها برده ای ، مرا از این رویا بیدار نکن ،  

حالا که عاشقم کردی، مرا دوباره با تنهایی آشنا نکن

قدم گذاشته ام در دنیایی دیگر ،این تنها ، 

عشق تو است که توانسته قلب مرا دربرگیرد

تویی که توانستی مرا دیوانه ی چشمهای زیبایت کنی

تویی که توانستی مرا ، این دل تنهای مرا ، این دستهای خالی مرا ،

وجود سرد و اتاق تاریک مرا پر از نیاز کنی ،

آمدی و دلم را عاشق کردی و دستهایم را با دستهای گرمت پر کردی

و به آغوشم آمدی و با حضورت همه جا را پر از عشق و محبت کردی

نمیدانم چه بگویم ، تنها آرزوی من در این لحظات این شده که تو را ببوسم ،

تا با تو بودن را باور کنم و از اینکه تو را دارم روز و شب خدا رو شکر کنم

عشق تو مرا به کجا برده، یعنی این دل من است که به انتظار تو ساعتهاست  

که چشم به آن دور دستها انداخته!

گاهی وقتها میرسد که باور ندارم بیدارم، یا فکر میکنم دیوانه شده ام  

یا حس میکنم که خوابم!

ببین عشق تو مرا به کجا آورده ، این حال من نیست که اینک خیره به عکسهای توام،

منتظر یک لحظه شنیدن صدای توام ،  

به انتظار فردا و یک بار دیگر نگاه به  چشمهای زیبای توام،

ببین عشق تو مرا به چه روزی انداخته...  

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390 13:17 توسط مرتضی سیار |


 

عشق را با تو می شناسم ، زندگی را با تو زیبا می بینم

 

اگر گهگاهی چند خطی می نویسم به عشق تو است

 

و اگر اینک نفس می کشم و زندگی میکنم به خاطر وجود

 

تو هست هم نفسم!

 

ای تو که مرا عاشق خودت کردی ، نمی دانی که چقدر

 

دوستت دارم ، نمی دانی که با تو چه آرزوهایی در دل دارم...

 

اگر از عشق می نویسم ، به عشق تو است ، و با وجود تو

 

عشق برای من مقدس و پاک است....

 

بعد از تو دیگر طلب عشق را از خدای خویش نخواهم کرد!

 

تو همان معنای واقعی یک عشق پاک هستی ، تو همان

 

چشمه محبتی هستی که در قلب من می جوشی و به

 

قلبم نیروی عشق را می دهی!

 

با تو مجنون تر از مجنونم ، بی تو باور کن که می میرم!

 

ای تو به زیبایی گل ها ، به پاکی و زلالی دریا ، به لطافت

 

شبنم روی گل ها دوستت دارم...

 

ای تو به بلندی کوه ها ، به درخشندگی ستاره ها ، به گرمی

 

خورشید ، به وسعت دشت عشق دوستت دارم....

 

ای تو هم نفس من ، طلوع زندگی ام ، تک ستاره آسمان

 

تاریک قلبم دوستت دارم....

 

ای تو که مرا اسیر آن قلب مهربانت کردی ، مرا در این

 

دنیای عاشقی در به در کردی ، باور کن که بی تو میمیرم!

 

مرا تنها نگذار ، تا ابد با من بمان ، نگذار که اشکهایم از این

 

چشمهای بی گناهم روانه شوند ، نگذار دوباره این

 

قلبی که تو را دیوانه وار دوست دارد بشکند، نگذار دوباره

 

مثل یک دیوانه تنها در این دنیای بی محبت در به در شوم

 

با من بمان ای مظهر زیبایی ها و ای همسفر جاده زندگی ام!

 

ای تو که مرا در آم قلب مهربانت اسیر کردی ، به من

 

محبت و عشق برسان و بدان که من تنها به عشق تو زنده ام

 

آنگاه که تو پا به این قلب تنهای من گذاشتی ، زندگی ام رنگ

 

سبز بهار را به خود گرفت و آن شبهای بی ستاره ام با آمدن تو

 

ستاره باران شد و دروازه شهر سوخته قلبم گلباران شد...

 

آنگاه که تو با حضورت خوشبختی را در زندگی ام تضمین کردی

 

باغ سوخته قلبم تبدیل به فصل بهار دلها شد....

 

عزیزم خیلی دوستت دارم ، بیشتر از آنچه که تصور می کنی

 

دوستت دارم و به انتظارت تا لحظه مرگم نیز خواهم نشست

 

تا بیایی و مرا با خود به جایی ببری که با هم و در کنار هم

 

زیباترین و عاشقانه ترین زندگی را داشته باشیم...

خيلي دوستت دارم* ف*

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390 13:7 توسط مرتضی سیار |


نامه ای برای یک بی وفا 

به نام کلام دروغین عشق... 

چند وقت پیش بود که در لا به لای متنهام این متن رو دیدم که قبلا نوشته بودم 

اما هنوز توی دفتر عشق نذاشتم. تصمیم گرفتم این متنو بذارم توی صفحه ای دیگر  

از دفتر عشق تا شما عزیزان هم بخونید.      

به نام کلام دروغین عشق

چند وقتی بود که میخواستم برای تو درد این فلبی را که شکستی و رفتی بنویسم

اما تا میخواستم بنویسم قطره های اشکم بر روی کاغذ میریخت

و نمی توانستم آنچه را که میخواهم بر روی صفحه کاغذ

خیس بنویسم.حالا دیگر یک قطره اشک نیز در چشمانم نمانده و

همان قلب شکسته ام تنها یادگار از عشقت به جا مانده

قلبی که یک عالمه درد دارد ، دردی که مدتهاست دامنگیرش شده است.

از آن لحظه ای که رفتی در غم عشقت سوختم و با لحظه های تنهایی ساختم.

نمی توانستم از او که مدتها همدل و همزبانم بود جدا شوم ،

اما تو رفتی و تنها یک قلب شکسته سهم من از این بازی عشق بود

یک بازی تلخ که ای کاش آغاز نمیکردم تا اینگونه در غم پایانش بنشینم

تو که میخواستی روزی رهایم کنی و چشمان بی گناهم را خیس کنی 

چرا با من آغاز کردی!

مگر این قلب بی طاقت و معصوم چه گناهی کرده بود

گناهش این بود که عاشق شد و تو را بیشتر از هر کسی ، از ته دل دوست داشت

اینک که برای تو از بی وفایی هایت مینویسم انگار آسمان چشمانم دوباره ابری شده

و در قحطی اشک دوباره میخواهد ببارد.اما من مینویسم

مینویسم که یک قلب را شکستی ، و زندگی ام را تباه کردی.

کاش می دانستی چقدر دوستت داشتم ،

 کاش می دانستی شب و روز به یادت بودم و از غم دوری ات با 

چشمان خیس به خواب عاشقی می رفتم.

نمی دانی چه آرزوها و رویاهایی را با تو در دل داشتم.می خواستم عاشقترین باشم ،

برای تو بهترین باشم ، یکرنگ بمانم و یکدل نیز از عشقت بمیرم.

آن زمان که با تو بودم کسی نام مرا صدا نمیکردم ،

همه به من میگفتند ((دیوانه)).آری من دیوانه بودم ، یک دیوانه ساده دل.

دیوانه ای که اینک تنهای تنهاست و از غم جدایی ات روانی شده است.

این را بدان نه تو را نفرین کردم ، و نه آرزوی خوشبختی برایت کردم.

این روزها خیلی احساس تنهایی میکنم ،

راستش را بخواهی هنوز دوستت دارم اما

دیگر دلم نمیخواهد حتی یک لحظه نیز با تو باشم.

خیلی دلم میخواهد فراموشت کنم اما نمی دانم چرا نمی توانم

دلم برای لحظه های با تو بودن تنگ شده و یاد آن لحظه ها قلب شکسته ام را میسوزاند.

و این بود سرنوشت من و تو! چه بگویم که هر چه بگویم دلم بیشتر می سوزد .

نیستی که ببینی اینجا زندگی ام بدون تو بی عطر و بوست ، بی رنگ و روست.

هر چه نوشتم درد این قلب دیوانه من بود ، نمیخواستم بنویسم از تو ، اما قلبم نمیگذاشت.

بهانه میگرفت ، گریه می کرد ، میگفت بنویس تا بداند چه دردی دارم.

انگار دوباره کاغذم از قطره های اشکم خیس شده ، 

دیگر قلمم برای روی کاغذ خیس نمی نویسد.

خواستم بنویسم که خیلی بی وفایی. 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390 13:3 توسط مرتضی سیار |


بسوزان قلبم را ، بازی کن با این بازیچه سرخ رنگ....

همه سوزاندند تو نیز بسوزان ، همه با آن بازی کردند ، قلبم به عنوان

بازیچه تقدیم به تو ، تو نیز با آن بازی کن .....

کاش با آن بازی میکردی تا ابد ، اما هیچگاه از آن خسته نمی شدی

و آن را دور نمی انداختی .....

کاش قلبم را می سوزاندی ، اما هیچگاه آخر سر ، آب سرد

 بر روی آن نمی ریختی!

رسم عاشقی این نیست ... رسم عاشقی دلشکستن نیست!

تو با قلب من بازی کردی و بعد آن را شکستی ، با بی محبتی هایت

آن را سوزاندی و اینک نیز آن را به من بازگرداندنی!

تو خودت بگو این رسم عاشقیست؟

اگر این رسم عاشقیست پس لعنت به عشق !

با چه اطمینان و آرامشی قلبم را به تو هدیه کردم ، فکر میکردم که قلب

 تو بهترین و امن ترین جایی است که میتوانم در آن اسیر شوم و تا ابد بمانم....

اما مدتی گذشت که احساس کردم هوای قلبت سرد سرد شده

 است و دیگر آن گرمای همیشگی را ندارد ! هر چه در قلبت سوختم تا با

 گرمای سوختنم در آنجا بمانم بی فایده بود ، قلب تو آنقدر سرد بود

 که دیگر جای ماندن در آن نبود....

این رسمش نبود ! تو با من ، احساس من ، قلب شکسته من بازی کردی!

همه آن را شکستند و رفتند ، اما دوباره بازی عشق را با تو

 آغاز کردم ، انتظار اینکه دوباره قلبم شکسته شود نداشتم!

قلبم بی صدا شکست و تنها چند قطره اشک، چند آرزوی

بر باد رفته سهم من از ، با تو بودن بود.....

 

       اگر معنای عشق شکست است پس لعنت به عشق!

       اگر رسم عاشقی دلشکستن است پس نفرین بر تو !

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390 12:59 توسط مرتضی سیار |


آسمان ابری و دلگرفته است ، دلم نیز مانند آسمان شده.....

حال و هوای تنهایی به سراغم آمده و مثل همیشه چشمانم بهانه تو را میگیرند...

میخواهم چند خطی از تو بنویسم ، اما قطره های اشکم بر روی

صفحه کاغذ ریخته است و قلمم بر روی کاغذ خیس نمی نویسد....

دلم خیلی گرفته است ، یک عالمه درد دل دارم ، نمیدانم چگونه دلم را خالی کنم...

میخواهم از غصه ها و دلتنگی ها رها شوم اما نمیتوانم....

خانه سوت و کور است ، آسمان همچنان مانند من بغض کرده .....

همچنان که در گوشه ای از اتاق در این خانه سوت و کور و دلگرفته

 نشسته ام ، سرم را بر روی زانوهایم گذاشته ام و اشک میریزم.....

به یادم آمد آن لحظه که تو در کنارم بودی و سرم را بر روی شانه های

 مهربان تو میگذاشتم و اشک شوق میریختم ....

حالا تو نیستی ، و من تنها با غم هایم مانده ام .....

کاش قدر آن لحظاتی که در کنارت بودم را میدانستم ، هیچگاه این

چنین لحظه ای که اینگونه به غم بشینم را  تصور نمیکردم....

قلبم مثل گذشته تند تند نمیزند ، و مثل گذشته به انتظار شنیدن

 صدایت لحظه شماری نمیکند! قلب شکسته ام نیز حال و هوای غریبی دارد....

شب و روز برایم معنایی ندارد ، شبهایم تیره و تار است و روزهایم نیز مثل شبها!

دیگر زندگی برایم زیبا نیست ، تنها تو زیبا بود که رهایم کردی!

اگر ابرهای سیاه سرگردان قلب آسمان آبی را فرا گرفته اند 

 درد نبودنت در کنارم همچو ابرهای سیاه آسمان قلب مرا  نیز فرا گرفته است....

فکرم از یادت بیرون نمیرود، دلم هوایت کرده است

و همچنان از  غم نبودنت اشک میریزم............

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390 12:49 توسط مرتضی سیار |


دلبستم به قلب بی وفای تو ، تنها من بودم که سوختم در راه عشق تو

تنها من بودم که با قلبی پر از حسرت اینک تنها مانده ام و هیچ نفسی ندارم

مثل برگی خشکیده ام ، هیچگاه خودم را اینگونه پریشان و خراب ندیده ام

مثل ستاره ای خاموشم ، حس میکنم در دنیا نیستم و بی هوشم

مثل کویری خشک  آرزویم قطره بارانی از جنس محبت است

این روزگار من است ، قلبم به چه روزی افتاده است

نمیخواهم بشنوم نوای دلم را ، نمیخواهم به یاد بیاورم گذشته ی پر از غمم را

نمیخواهم تکرار خاطره ها را ، بگذار اینگونه باشد  

که نه من تو رامیشناسم و نه قلبم تو را

بگذار  با خودم بگویم که هیچ اتفاقی نیفتاده ، با شکست روبرو نشده ام ،  

یا تا به حال عاشق نشده ام!

کاش میشد خاطره ها میسوخت ، لحظه هایی که سرم بر روی شانه هایت بود ،

دستم درون دستهایت بود ، لحظه هایی که در کنارت قدم میزدم ،  

هر شب با صدای تو به خواب میرفتم ،

کاش میشد همه اینها از خاطرم محو میشد ، تا دیگر دلم در حسرت آن روزها  

نمیسوخت ، قلبم چشم به آمدنت نمیدوخت

یعنی میشود همه چیز را از یاد ببرم ، یعنی میتوانم فراموشت کنم ؟

یعنی میتوانم برای همیشه بی خیالت شوم ، آرام باشم و آرام  نفس بکشم

مدتیست بدجور حالم خراب است ، فکر کنم دیوانگی محض است  

که هنوز قلبم عاشق قلب بی وفای تو است  

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390 12:43 توسط مرتضی سیار |


من و تو هستیم و بینمان فاصله

زودتر نمیگذرد این ثانیه های بی حوصله

همچنان باید بی قرار باشیم ، تا کی باید خیره به عکسهای هم باشیم!

بیش از این انتظار مرا میسوزاند، دلخوشی فرداست که  

تمام حسرتها و غمها را بر دلم میپوشاند

تو  در این فاصله میسوزی و من از سوختنت خاکستر میشوم ،

تو اشک میریزی و من در اشکهایت غرق میشوم ،

تو نمی تابی و من در تاریکی محو میشوم ،

تو از انتظار خسته ای و من به انتظار آمدنت دست به دعا میشوم!

انگار عقربه های ساعت هم از انتظار خسته اند ، نشسته اند و حرکت نمیکنند

چرا نمیگذرد ، تا برسد آن روز

در خواب میبینم تو را ،ستاره ها که می آیند ، نمیدانم، میدانند حال من و تو را

روزها شبیه هم است ، امشب نیز مثل دیشب است ،

امروز خیره به ساعت بودم ، دیروز با ثانیه ها هماهنگ بودم

دیشب خواب دیدم سرم بر روی شانه هایت است ، امروز در فکر خواب دیشب بودم

به انتظارت مینشینم ، انتظار هم پایان نیابد ، میروم به سوی پایانش ،

تا نزدیک شوم به تو ، در کنارت خیره شوم به چشمانت تا بگویم خیلی دوستت دارم 

من و تو هستیم و بینمان فاصله

زودتر نمیگذرد این ثانیه های بی حوصله

همچنان باید بی قرار باشیم ، تا کی باید خیره به عکسهای هم باشیم!

بیش از این انتظار مرا میسوزاند، دلخوشی فرداست که  

تمام حسرتها و غمها را بر دلم میپوشاند

تو  در این فاصله میسوزی و من از سوختنت خاکستر میشوم ،

تو اشک میریزی و من در اشکهایت غرق میشوم ،

تو نمی تابی و من در تاریکی محو میشوم ،

تو از انتظار خسته ای و من به انتظار آمدنت دست به دعا میشوم!

انگار عقربه های ساعت هم از انتظار خسته اند ، نشسته اند و حرکت نمیکنند

چرا نمیگذرد ، تا برسد آن روز

در خواب میبینم تو را ،ستاره ها که می آیند ، نمیدانم، میدانند حال من و تو را

روزها شبیه هم است ، امشب نیز مثل دیشب است ،

امروز خیره به ساعت بودم ، دیروز با ثانیه ها هماهنگ بودم

دیشب خواب دیدم سرم بر روی شانه هایت است ، امروز در فکر خواب دیشب بودم

به انتظارت مینشینم ، انتظار هم پایان نیابد ، میروم به سوی پایانش ،

تا نزدیک شوم به تو ، در کنارت خیره شوم به چشمانت تا بگویم خیلی دوستت دارم 

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390 12:39 توسط مرتضی سیار |


 

 

 

 

 

 

 

 

گاهی در زندگی دلتان به قدری برای کسی تنگ می شود
که می خواهید او را از رویاهایتان بیرون بیاورید
و آرزوهای خود در آغوش بگیرید

There are moments in life when you miss someone
So much that you just want to pick them from
Your dreams and hug them for real

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com

وقتی در شادی بسته می شود، در دیگری باز می شود
ولی معمولاً آنقدر به در بسته شده خیره می مانیم
که دری که برایمان باز شده را نمی بینیم

When the door of happiness closes, another opens
But often times we look so long at the
Closed door that we don't see the one which has been opened for us

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com

به دنبال ظواهر نرو؛ شاید فریب بخوری
به دنبال ثروت نرو؛ این هم ماندنی نیست
به دنبال کسی باش که به لبانت لبخند بنشاند
چون فقط یک لبخند می تواند
شب سیاه را نورانی کند
کسی را پیدا کن که دلت را بخنداند

Don't go for looks; they can deceive
Don't go for wealth; even that fades away
Go for someone who makes you smile
Because it takes only a smile to
Make a dark day seem bright
Find the one that makes your heart smile

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com

هر چه میخواهی آرزو کن
هر جایی که میخواهی برو
هر آنچه که میخواهی باش
چون فقط یک بار زندگی می کنی
و فقط یک شانس داری
برای انجام آنچه می خواهی

Dream what you want to dream
Go where you want to go
Be what you want to be
Because you have only one life
And one chance to do all the things
You want to do

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com

خوب است که آنقدر شادی داشته باشی که دوست داشتنی باشی
آنقدر ورزش کنی که نیرومند باشی
آنقدر غم داشته باشی که انسان باقی بمانی
و آنقدر امید داشته باشی که شادمان باشی

May you have enough happiness to make you sweet
Enough trials to make you strong
Enough sorrow to keep you human and
Enough hope to make you happy

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com

شاد ترین مردم لزوماً
بهترین چیزها را ندارند
بلکه بهترین استفاده را می کنند
از هر چه سر راهشان قرار می گیرد

The happiest of people don't necessarily
Have the best of everything
They just make the most of
Everything that comes along their way

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com

همیشه بهترین آینده بر پایه گذشته ای فراموش شده بنا می شود
نمیتوانی در زندگی پیشرفت کنی
مگر غمها و اشتباهات گذشته را رها نکنی

The brightest future will always be based on a forgotten past
You can't go forward in life until
You let go of your past failures and heartaches

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com

وقتی که به دنیا آمدی، تو گریه می کردی
و اطرافیانت لبخند به لب داشتند

آنگونه باش که در پایان زندگی
تو تنها کسی باشی که لبخند بر لب داری
و اطرافیانت گریه می کنند

When you were born, you were crying
And everyone around you was smiling
Live your life so at the end
Youre the one who is smiling and everyone
Around you is crying

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390 12:26 توسط مرتضی سیار |


 

من یك شکلات گذاشتم تو دستش اونم یك شکلات گذاشت تو دستم

من بچه بودم اونم بچه بود

سرمو بالا کردم سرشو بالا کرد

دید که منومی شناسه

خندیدم

گفت دوستیم؟

گفتم دوست دوست

گفت تا کجا؟

گفتم دوستی که تا نداره

گفت تا مرگ

خندیدمو گفتم من که گفتم تا نداره

گفت باشه تا پس از مرگ

گفتم:نه نه نه نه تا نداره

گفت:قبول تا اونجا که همه دوباره زنده میشن یعنی زندگی پس از مرگ

باز هم با هم دوستیم؟

تا بهشت تا جهنم

تا هر جا که باشه منو تو با هم دوستیم

خندیدمو گفتم تو براش تا هر جا که دلت می خواد یک تا بزار

اصلا یک تا بکش از سر این دنیا تا اون دنیا

اما من اصلا براش تا نمیزارم

نگام کرد نگاش کردم باور نمیکرد

می دونستم اون می خواست حتما دوستیمون یک تا داشته باشه

دوستی بدون تا رو نمیفهمید !!

گفت بیا برا دوستیمون یک نشونه بزاریم

گفتم باشه تو بزار

گفت شکلات باشه؟

گفتم باشه

هر بار یک شکلات میزاشت تو دستم منم یک شکلات میزاشتم تو دستش

باز همدیگرو نگاه میکردیم یعنی که دوستیم دوست دوست

من تندی شکلاتامو باز میکردم میزاشتم تو دهنم تندو تند می مکیدم

میگفت شکمو

تو دوست شکموی منی وشکلاتشو میزاشت توی یک صندوقچه کوچولوی قشنگ

میگفتم بخورش

میگفت تموم میشه می خوام تموم نشه برا همیشه بمونه

صندوقچش پر از شکلات شده بود

هیچکدومشو نمی خورد

من همشو خورده بودم

گفتم اگه یک روز شکلاتاتو مورچه ها بوخورن یا کرمها اون وقت چی کار میکنی؟

میگفت مواظبشون هستم

میگفت می خوام نگهشون دارم تا موقعی که دوستیم و من شکلاتمو میزاشتم تو دهنمو می گفتم نه نه نه نه تا نه دوستی که تا نداره !

یک سال دو سال چهارسال هفت سال ده سال

بیست سالش شده

اون بزرگ شده من هم بزرگ شدم

من همه شکلاتامو خوردم

اون همه رو نگه داشته

اون اومده امشب تا خداهافظی کنه

می خواد بره اون دور دورا

میگه میرم اما زود برمیگردم

من که میدونم اون بر نمیگرده

یادش رفت به من شکلات بده

من که یادم نرفته شکلاتشو دادم

تندی بازش کرد گذاشت تو دهنش

یکی دیگه گذاشتم تو اون دستش گفتم بیا این هم اخرین شکلات برای صندوقچه کوچولوت

یادش رفته بود یک صندوقچه داره برا شکلاتاش

هر دوتا رو خورد

 

خندیدم

 

میدونستم دوستی اون تا داره اما دوستی من تا نداره

مثل همیشه

خوب شد همه رو خوردم

اما اون هیچ کدوم رو نخورده

حالا با یک صندوقچه پر از شکلاتهای نخورده چی کار میکنه؟

امید که عشق و دوستی هامون تا نداشته باشه

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389 10:9 توسط مرتضی سیار |


 

عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی. اما دوست داشتن پیوندی است خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال.عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هر چه از غریزه سر می زند بی ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می گیرد.

عشق در غالب دلها ، در شکلها و در رنگها تقریبا مشابهی ، تجلی می شود و دارای صفات و حالات و مظاهر مشترکی است، اما دوست داشتن در هر روحی جلوه ای خاص خویش را دارد و از روح رنگ می گیرد و چون روحها ، برخلاف غریزه ها ، هر کدام رنگی از ارتفاع و بعدی و طعم و عطری دارند ویژه خویش، می توان گفت که به شماره هر روحی، دوست داشتنی است

عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست و گذر فصلها و عبور سالها برآن اثر می گذارد، اما دوست داشتن در ورای سن و زمان و خراج زندگی میکند و بر آشیانه بلندش ،روز  روزگار را دستی نیست... دوست داشتن چنان در روح غرق است و گیج و جذب زیباییهای روح که زیباییهای محسوس را به گونه ای دیگر می بیند.عشق طوفانی و متلاطم و بوقلمون صفت است. اما دوست داشتن آرام و استوار و پروقار است و سرشار از نجابت.

عشق با دوری و نزدیکی در نوسان است.اگر دوری به طول انجامد ضعیف می شود، اگر تمام دوام یابد به ابتذال می کشد و تنها با بیم و امید و تزلزل و اضطراب و " دیدار و پرهیز" زنده و نیرومند می ماند. اما دوست داشتن با این حالات ناآشناست.

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مرداد 1389 4:16 توسط مرتضی سیار |


به نام نامی بی کسان 

امروز عشق را از چشمانت خواندم. امروز گلبوته های دوستی در قلب مهربانت فضای خاطرم را عطر آگین کرد و تو برای اولین بارمحبتت را برایم ثابت نمودی.

من هر روز به انتظار دیدنت می ایستم تا بلکه بتوانم صورت مهربانت را نظاره کنم. هر زمان که از دیدنت باز می مانم به تماشای عکس های زیبایت می نشینم. هر گاه با لبخند  مهربانت سلامم را پاسخ می دهی در درونم شور و نشاط  بر پا می کنی. هر گاه صدای گامهای پرتلاشت بر روی کاشی قلبم طنین می اندازد آرامش  پیدا می کنم. از بین صداهای متعددی که از کلاسها به گوشم می رسد به دنبال صدای طنین مهربان تو می گردم.

با قلبم  پیمان بسته بودم که هیچ گاه راه عشق  را برای هیچ کسی باز نکنم، ولی تو با شراره های نگاهت قفل آهنی را شکستی و آرام آرام غبار غم  را از روی پنجره ی مسدود قلبم پاک کردی و محبت را همانند دانه ای درقلبم کاشتی و ریشه هایش را در چشمانت قرار دادی.

می دانم تو نیز درقلبت آهنگ دوستی نغمه سرایی می کند وپرنده ی  خیالت  این بار زمزمه ی عشق من را در فضای بیکران چشمانت ثبت می کند. غنچه های کوچک قلبم  که رنگ عطش را دارد با صدای خنده هایت که حاکی از محبت عشق  شگفته می شود.

می دانی دوست ندارم که بگویم دوستت دارم  درست است. احساس می کنی که عاشقت  هستم و تو بهتر از هر کس دیگر می دانی که دل مهربان سرزمین رویش گلهای محبت است.

 

 

هوایم هوای تو ، دلتنگم برای تو، تنهایم به یاد تو، زندگیم فدای تو

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم تیر 1389 12:8 توسط مرتضی سیار |


 

وقتی به دریا رفتی،فقط به امواج نگاه نکن.

وقتی  پاهایت را در آب قرار دادی فقط به سردی آن توجه نکن.

وقتی  صدفها رادر زیر پایت لمس کردی به تیزی آن توجه نکن.

امواج را بشکن،مگذار ماهیها از تو پیشی بگیرند

خود را به دریا بسپر،وقتی آب دریا را خوردی نترس از اینکه بیمار شوی

چون دریا خود مرهم است.

حالا به ساحل بیا خودت را به ما سه ها بسپر،بر روی شنها رها شو.

نتزس از اینکه لباسهایت کثیف شود.

از نیش حشرات نترس،چشمانت را به آسمان بدوز،به آن سقف بلند

و دستانت را بر روی ماسه ها بکش، سردی ماسه ها را به جان بخر و

پاکی آسمان را، و بگو

خدایا دوستت دارم به خاطر همه چیز

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اردیبهشت 1389 8:57 توسط مرتضی سیار |


عاشقانه

 

از بهار پرسيدم عشق يعني چه؟ گفت تازه شکفته ام نمي دانم
از تابستان پرسيدم عشق يعني چه؟ گفت فعلا در گرماي وجودش غرقم نمي دانم از پاييز پرسيدم عشق يعني چه؟ گفت در هزار رنگ ان رنگ باخته ام نمي دانم از زمستان پرسيدم عشق يعني چه؟ گفت سرد است و بي رنگ از مادرپرسيدم عشق يعني چه؟ گفت يعني هرکه در اين خانه است از پدر پرسيدم
عشق يعني چه؟ گفت يعني تو
از خواهر پرسيدم عشق يعني چه؟ گفت هنوز به ان
نرسيدم
شبي از ماه پرسيدم عشق يعني چه؟ شرمگين و خجل خود را در اغوش اسمان پنهان کرد شبي ديگر از ماه پرسيدم عشق يعني چه؟ ماه با چهره اي باز و خندان گفت يعني مهتاب

برای دیدن چشمات ثانیه شماری

می کنم واسه لمس کردن دستای گرمت بی
قراری می کنم
برای اینکه طاقت دیدن نگاتو داشته باشم روزی صد بار نگاهتو تجسم

می کنم واسه جبران روزایی که بدون تو تنها بودم لحظه شماری می کنم
تا بغلت کنم و بگم بهترين لحظات زندگی ام لحظات با تو بودن است

 

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اردیبهشت 1389 8:55 توسط مرتضی سیار |


 

اگر باران بودم آنقدر مي باريدم تا دشتها و رودهاي تشنه را سيراب كنم

اگرگل بودم شاخه اي از گل تقديم وجودت مي كردم

اگر اشك بودم به پايت مي گريستم

و اگر محبت بودم آهنگ دوست داشتن را برايت مي خواندم

ولي افسوس كه نه بارانم و نه گل و نه اشك و نه محبت

ولي هر چه هستم

دوســتــــت دارم

واسه شكستن يه دل فقط يه لحظه وقت مي خواد.اما واسه اينكه از دلش در بياريشايد هيچ وقت فرصت نداشته باشي... ميشه مثل يه قطره اشك بعضي ها رو از چشمت بندازي ، ولي هيچ وقت نمي توني جلوي اشك وبگيري كه با رفتن بعضي ها از چشمت جاري ميشه زندگي گل سرخي است كه گلبرگهايش خيالي و خارهايش واقعي است .

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389 10:40 توسط مرتضی سیار |


بتونم سرمو بزارم روش و های های گریه کنم آخه چرا من؟

چرا همه باید ازم دور بشن چرا باید تنها بشم.

اونم منی که هیچوقت اونی که باهام یک دل بوده رو تنها نذاشتم .

چرا منی که هیچوقت بد رو واسه دیگران نخواستم همیشه از خدا خواستم اونقدر توان بهم بده که بتونم به دیگران کمک کنم.

اینها تموم حرفائیه که من تو چند ساله گذشته بارها و بارها با خودم تکرار کردم و هر بار با تکرار اونها غمگین تر از گذشته شدم . یه روز تنها نشسته بودم و با خدای خودم درد دل میکردم یه دفعه بهم الهام شد که برمو لای قرآنو باز کنم منم این کارو کردم میدونید چی اومد ؟

خدا تو آیش برام آورده بود که ما به وعده ای که به بندگان خودمون میدیم عمل میکنیم رنج و غصه رو رها کن و صبر و تحمل رو پیشه خود نما.

یه کم تعجب کردم بعد یاد حرفای دکتر علیرضا آزمندیان افتادم که میگفت :

ما سرنوشتمونو خودمون رقم میزنیم هر طور که دنیا رو پیش بگیریم جلو میره .نباید غصه بخوریم باید تو همه کارها بگیم میتونیم نه اینکه کاسه چه کنم چه کنم دستمون بگیریمو بگیم ای داد بیداد باید چیکار کنم چه قدر بدبختم . باید در برابر مشکلات نگیم ای خدای من من چه مشکل بزرگی دارم دیگه خسته شدم باید بگیم ای مشکل من خدای بزرگی دارم که اگه بخواد و مصلحت بدونه تو رو از جلو پام برمیداره.

اون روز چه روزی بود واسه من .

روزی که خودمو شناختم . روزی که با بهترین دوست و یارم تو زندگیم آشنا شدم . روزی که دیگه اعتقاد دارم خوش یمن ترین روز زندگیمه روزی که خودمو سپردم دست این یار با وفا تا هر طور خودش میدونه زندگیمو رقم بزنه.

از اون روز به بعد بود که کم کم زندگی روی خوشش رو بهم نشون داد چون خودم میخواستم اینطور باشه.

دیگه ناراحت و غمگین نیستم.

دیگه هی به بخت بدم لعنت نمیدم.

دیگه بارمشکلات هر چند زیاد کمرمو خم نمیکنه.

میدونم هر مشکلی که داشته باشم اگه به یارم بگم خودش راه حلش رو بهم نشون میده.

آره درست فهمیدید تنها یار من یار باوفا و همراه من یگانه دادار مطلقه کسی که ستارالعیوبه کسی که رحمن الرحیمه و بزرگتر از آن است که وصف شود .

من این یار مهربونو خیلی دوسش دارم میدونم همه دوسش دارند.

چون تنها یاریه که هیچوقت تنهامون نمیذاره حتی بعد از مرگم باهامونه.

اونقدر مهربونو بخشنده هست که هر کار بدی کنیم ما رو میبخشه . تنها یاریه که تو تموم سختیا ما رو پشتیبانیمون میکنه

خدا جونم به خودت قسم اونقدر دوست دارم که اندازه نداره. خودتم میدونی .

از حالا به بعد میخوام با توکل به حق واسه کسی بنویسم که بهم زندگی داد امید داد.

عشق و به سینه پر دردم و مرواریدای اشکو به چشام و گل لبخندو به لبایی داد که مدتها بود که رنگ لبخند رو به خودش ندیده بود .

تنها اندوه من دوری از اوست

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389 9:39 توسط مرتضی سیار |


 

گل دوستت دارم

 

ده شاخه گل رز برایش بردم نه شاخه طبیعی و یک شاخه مصنوعی    کارتی را که برویش نوشته بود

تا هنگامی که آخرین گل پژمرده شود . دوستت دارم

را بروی گل ها گذاشتم و او ...

<a href=

   

حدود جوانی

 

از شمال محدود است . به آینده ای که نیست .

به اضافه ی  غم پیری و سایه ی  مخوف ممات .

از جنوب بگذشته پوچی . پر از خاطرات تلخ .

گاهی اوقات شیرین .

مشرق طلوع آفتاب عشق . صلح با مرگ .

شروع جنگ حیات .

مغرب فرسنگ ها از حیات دور . آغوش تنگ گور .

غروب عشق دیرین .

این چه حدودیست . آیا شنیده ای و میدانی ؟

حدود دنیای متزلزلی است . موسوم به ((  جوانی  ))

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389 9:27 توسط مرتضی سیار |


 

واسه شكستن يه دل فقط يه لحظه وقت مي خواد.اما واسه اينكه از دلش در بياريشايد هيچ وقت فرصت نداشته باشي... ميشه مثل يه قطره اشك بعضي ها رو از چشمت بندازي ، ولي هيچ وقت نمي توني جلوي اشك وبگيري كه با رفتن بعضي ها از چشمت جاري ميشه زندگي گل سرخي است كه گلبرگهايش خيالي و خارهايش واقعي است

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389 8:51 توسط مرتضی سیار |


 

اگه مي تونستم تو دنيا يه چيز ديگه باشم ....

 مي خواستم اشک تو باشم...

که تو چشمات متولد بشم

 روي گونه هات زندگي کنم

و روي لب هات بميرم

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388 17:47 توسط مرتضی سیار |


يك سلام پررنگ و چند نقطه چين ... به علامت جوابهايي كه هرگز ندادي 

   و يك دقيقه سكوت!

 به احترام تمام لحظه هايي كه در انتظار پاسخ تو مردند.

 به فرض كه دلت نخواست! به فرض كه حوصله ات نيامد!

 به فرض كه لايقش نبودم! به فرض كه دوستم نداري!!

 نه خودم نه نامه هايم را!!! اين خودش قانع كننده ترين دليل دنياست.

  بي دليلي هم خودش كلي دليل است. لااقل مي گفتي:

  اين هم كه جوابي ننويسند جوابي ست!! 

دريغ از همين حرف,

 چه مي شود كرد توئي و عزيزكرده اين دل رسواي سرگردان خودم,

چه كارش كنم جواب هم ندهي بهانه ات را مي گيرد, بگذريم...

  حوالي همين روزهاي پژمرده نيامدنت انگار كسي از آسمان به من گفت

 شايد اين عزيزكرده دلت شعر به دل مخملي اش نمي نشيند!

  حق بعد از تو با اوست. اين بار ديگر شعر نمي نويسم,

 نامه هايي را برايت مي نويسم كه در تنهايي پاييزي ام براي خودم نوشتم

  و براي تو پاره كردم.

 ممنون كه هميشه ناخواسته كمكم مي كني چه خودت,

چه اسم قشنگت, چه نيامدنت

 و اين بار هم بي جوابيت كه كانون از هم پاشيده نامه هاي پاره پاره ام را به

 هم پيوند زد,

 تاريخ نمي زنم!

  هر وقت كه تو ممكن است حوصله مهربانيت بيشتر باشد.

 حرف آخر اينكه ياس سفيدم, بي تقصير پروانه ات مي مانم

 و براي تو مي نويسم, تو عزيزي! نگو چه لحن غم انگيزي,

 راست مي گويم كه عزيزي, حتي اگر اينها را هم مثل بقيه فراموش كني

 و دور بريزي! 
 كسي كه هم بي تو ميميرد و هم براي تو!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388 17:38 توسط مرتضی سیار |


 

خداوندا!

هر روز با طلوع نگاه توست که بر پنجره ی دلها، فرشته ی امید می روید و کام ها را از عشق تسبیح و نیایش سیراب می کند و محبت و زندگی دوباره را بر جان های تاریک جاری می سازد و عطر صمیمانه ی همدلی و دوستی را بر قلب ها می نشاند.

   

وقتی کسی را عاشقانه دوست می داری، شیوه ی بیان اسمت در صدای او متفاوت است و تو می دانی که نامت در لب های او ایمن است

   

اگر می خواهید به هرچه دست می زنید، طلا شود و در همه ی امور زندگی کامیاب شوید، لبریز از عشق و محبت باشید خدا به ما می گوید : هر کجا تو با منی ، من با تو ام

 

پروانه ات خواهم ماند

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388 17:36 توسط مرتضی سیار |


 

.تقديم به آناني كه هنوز هم تكه اي از آسمان در چشما نشان ، جرعه اي از دريا در دستانشان و تجسمي زيبا از خاطره ی  ايثار گل هاي سرخ در معبد ارغواني دلهايشان به يادگار مانده است .

 

 

انتظار واژه ی غریبی است ...


واژه ای که روزها یا شایدم ماههاست که با آن خو گرفته ام.


که چه سخت است انتظار


هر صبح طلوعی دیگر است بر انتظارهای فرداهای من!


خواهم ماند تنها در انتظار تو


چرا نوشتم در برگ تنهاییم برای تو، نمیدانم؟


شاید روزی بخوانند بر تو، عشق مرا ...


می دانم روزی خواهی آمد، می دانم ...

 

گریان نمی مانم، خندانم!


برای ورودت ای عشق.

 

وقتی که به یادت می افتم، به یاد خاطراتت ...


نامه هایت را مرور می کنم، یک بار ... نه ... بلکه صد بار


وجودم را سراسر عشق فرا می گیرد ...


و اشک شوق بر گونه هایم روانه میشوند ...


تنها میگویم همیشه در قلب منی تو ...


میدانم که باز خواهی گشت ... می دانم!


به یاد لحظات خوش انتظار و تنهایی ...


به یاد او و تقدیم به او ...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388 17:34 توسط مرتضی سیار |


 

سوگند به نامت که تو آرام منی

در نهانخانه جانم گل بی خار منی

سوگند به تو کز همه هستی تو جدا

در گوشه ای از جان و دل و یاد منی

سوگند به هر چیز که با نام تو آغاز شود

از پرده پندار همه پاک شود

سوگند به نامت که تو آرام منی

زیر رگبار زمانه تو فقط یار منی

بر ماسه ها نوشتم ... درياي هستي من .. از عشق توست سرشار .. اين را به ياد بسپار

كساني‌كه مأمور دفن من هستيد...

هرگاه كه من مُردم،
مرا در تابوت سياهي بگذاريد تا همگان بدانند

 

ز کنج این سینه غمی دیرینه دارم

كه جز سياهي در دنيا، چيزي نديده‌ام.
چشمانم، چشمانم ‌را باز بگذاريد تا بداند كه هنوز چشم انتظارم.
دهانم، دهانم ‌را باز بگذاريد تا باور كند كه هنوز، ناگفتني ‌ها دارم.
دستانم، دستانم ‌را باز بگذاريد تا ببينند كه چيزي باخود نخواهم برد.
در تابوت را باز بگذاريد تا شايد كه بيايد

واقعا غم انگیزه

www.keyvan-67.blogfa.com

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388 11:24 توسط مرتضی سیار |


a230.gifa230.gifa230.gifa230.gifa230.gif

 

                              روز تولدت شد و نيستم اما كنار تو         

         كاشكي مي شد كه جونمو هديه بدم براي تو         

         درسته ما نميتونيم اين روز و پيش هم باشيم         

         بيا بهش تو رويامون رنگ حقيقت بپاشيم         

          ميخوام برات تو روياهام جشن تولد بگيرم        

         از لحظه لحظه هاي جشن تو خيالم عكس بگيرم        

          من باشم و تو باشي و فرشته هاي آسمون        

         چراغوني جشنمون، ستاره هاي كهكشون        

          به جاي شمع ميخوام برات غمهات و آتيش بزنم        

         هر چي غم و غصه داري يك شبه آتيش بزنم        

          تو غمهات و فوت بكني منم ستاره بيارم        

         اشک چشاتو پاک کنم نور ستاره بكارم        

          كهكشونو ستاره هاش درياو موج و ماهياش         

         بيابونا و بركه هاش بارون و قطره قطره هاش        

          با هفت تا آسمون پر از گلاي ياس وميخک         

         با ل فرشته ها و عشق و اشتياق و پولک         

         عاشقتو يه قلب بي قرار و کوچک        

         فقط مي خوان بهت بگن :.

.

.

.

.      تولدت مبارک

 

 

www.keyvan-67.blogfa.com

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388 11:9 توسط مرتضی سیار |


گنجشک با خدا قهر بود

 روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت .

  فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:

  می آید ؛ من تنها  گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که

  دردهایش را در خود نگاه میدارد…

  و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.

  فرشتگان چشم به لب هایش دوختند،

 گنجشک هیچ نگفت و…

  خدا لب به سخن گشود :  با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.

گنجشک گفت :  لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام.

  تو همان را هم از من گرفتی.

  این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟

  و سنگینی بغضی راه کلامش بست…

سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

  خدا گفت:  ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.


گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.

  خدا گفت:  و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی!

  اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.

  ناگاه چیزی درونش فرو ریخت , های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد... 

 

www.keyvan-67.blogfa.com

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388 11:4 توسط مرتضی سیار |


عشق یعنی خاطرات بی غبار            دفتر شعری پر از عطر بهار

 عشق یعنی یک تمنا ...یک نیاز          زمزمه از عاشقی با سوز و ساز

عشق یعنی چشم خیس مست او      زیر باران دست تو در دست او

 

عشق یعنی ملتهب از یک نگاه                غرق در گلبوسه تا وقت پگاه

 عشق یعنی عطر خجلت ...شور عشق     گرمی دست تو در آغوش عشق

عشق یعنی " بی تو هرگز ... " پس بمان !       تا سحر از عاشقی با او بخوان

 عشق یعنی هرچه داری نیم کن                    از برایش قلب خود تقدیم کن

www.keyvan-67.blogfa.com

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388 11:0 توسط مرتضی سیار |


 

در دادگاه عشق ... قسمم قلبم بود وکیلم دلم و حضار جمعی از عاشقان و دلسوختگان ، قاضی نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام کرد و سپس محکوم شد به تنهایی و مرگ کنار چوبه دار از من خواستند  تا آخرین   خواسته ام را بگویم و من گفتم : به تو بگویند ... دوستت دارم

www.keyvan-67.blogfa.com

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388 10:53 توسط مرتضی سیار |



 

love is wide ocean that joins two shores

عشق اقیانوس وسیعی است که دو ساحل رابه یکدیگر پیوند میدهد

life whithout love is none sense and goodness without love is impossible

زندگی بدون عشق بی معنی است و خوبی بدون عشق غیر ممکن

love is something silent , but it can be louder than anything when it talks

عشق ساکت است اما اگر حرف بزند از هر صدایی بلند تر خواهد بود

love is when you find yourself spending every wish on him

عشق آن است که همه خواسته ها را برای او آرزو کنی

love is flower that is made to bloom by two gardeners

عشق گلی است که دو باغبان آن را می پرورانند

love is like a flower which blossoms whit trust

عشق گلی است که در زمین اعتماد می روید

love is afraid of losing you

عشق یعنی ترس از دست دادن تو

no matter what the question is love is the answer

پاسخ عشق است سوال هر چه که باشد

when you have nothing left but love than for the first time you become aware that love is enough

وقتی هیچ چیز جز عشق نداشته باشید آن وقت خواهید فهمید که عشق برای همه چیز کافیست

love is the one thing that still stands when all else has fallen

زمانی که همه چیز افتاده است عشق آن چیزی است که بر پا می ماند

love is like the air we breathe it may not always be seen, but it is always felt and used and we will die without it

عشق مثل هوایی است که استشمام می کنیم آن را نمی بینیم اما همیشه احساس و مصرفش می کنیم و بدون ان خواهیم مرد

www.keyvan-67.blogfa.com

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388 13:41 توسط مرتضی سیار |


 

 

زندگي سخت نيست ما سختش ميکنيم عشق قشنگ

 نيست ما قشنگش ميکنيم دل ما تنگ نيست ما تنگش

 ميکنيم دل هيچکس سنگ نيست   ما سنگش  ميکنيم

 

www.keyvan-67.blogfa.com

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388 13:0 توسط مرتضی سیار |


زندگی را دوست دارم به شرط آنکه : (ز) آن زندان نباشد (ن) آن ندامت
نباشد (د) آن درماندگی نباشد (گ) آن گورستان نباشد (ی) آن یاس نباشد
دوستی یک حادثه و جدایی قانون است. بیا حادثه آفرین و قانون شکن باشیم
نگو بار گران بودیم و رفتیم. نگو نامهربون بودیمو رفتیم آخه اینها دلیل
محکمی نیست بگو با دیگران بودیم و رفتیم
•      برای هزارمین بار پرسید: تا حالا شده من دلت رو بشکنم؟ منم برای
هزارمین بار به دروغ گفتم : نه ! هیچوقت ... تا مبادا دلش بشکنه
•      کاش می دانستی انتظار دیدنت چه مجازاتی است... شاید دیگر چشم
براهم نمی گذاشتی
•      غروب شد، خورشید رفت آفتابگردان به دنبال خورشید می گشت ناگهان
ستاره چشمک زد آفتابگردان سرش را پائین انداخت... گل ها هرگز خیانت نمی
کنند.
•       آنگاهکه بادستانت واژه عشق را برقلبم نوشتی سواد نداشتم ، اما
به دستنانت اعتماد داشتم. حال سواد دارم اما دیگر به چشمان خود اعتماد
ندارم.
•      عشق مثل آب می مونه می تونی توی دستات قایمش کنی اما آخرش
دستاتو باز می کنی می بینی نیست. قطره قطره چکه می کنه

                                                                           

www.keyvan-67.blogfa.com

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388 16:43 توسط مرتضی سیار |


X

چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و به جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داد زل بزنی و بجای اینکه لبریز کینه و نفرت شی حس کنی که هنوز هم دوسش داری.
چقدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش همه ی وجودت له شده.
چقدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چیزی بجز سلام نتونی بگی.
چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هات و خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه که هنوز هم دوسش داری.
چقدر سخته که گل آرزوهات رو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و اونوقت آروم زیر لبت بگی گل من باغچه ی نو مبارک


Home
Email
Night Skin

Archives

مهر 1390

فروردین 1390

مرداد 1389
تیر 1389
اردیبهشت 1389
بهمن 1388
دی 1388
آبان 1388
مرداد 1388
تیر 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388



آرشیو پیوندهای روزانه


آمار وبلاگ
کاربران آنلاین:
بازديدها :